حس درونی

 

 

نشانه ها

وقتی چشمام رو باز کردم که فاطمه بالای سرم بود و داشت تکونم میداد . صورتم خیس عرق بود و تو بدنم درد خاصی را حس میکردم انگار که یک دست کتک مفصل خورده باشم . پرسید  : خواب ترسناک دیدی؟ هرچی فکر کردم یادم نیومد که جایی از خوابم ترسناک بوده باشه ، گفتم :نه . گفت : پس چی اینقدر ترسونده بودت که اینهمه عرق کردی و داشتی داد میزدی؟ باتعجب گفتم: داد میزدم؟ واقعا؟

این خواب بجوری ذهنم رو مشغول خودش کرد ،فکر کنم چند هفته ای درگیرش بودم . بعد از کلی پرس و جو و این درو اون در زدن تونستم کسی رو پیدا کنم که علم تعبیر خواب داشت و میگفتن که آدم درست درمونیم هست . اعتماد کردم و خوابم رو تعریف کردم . بهم گفت : یه خیر و برکت زیادی قرار که تو زندگیت وارد بشه ،حواست رو بهش جمع کن که از دستش ندی ،  به هر قیمت که شده.

با حرفاش بیشتر سردر گمم کرد .

دیگه داشت کم کم این ماجرا از یادم میرفت که محدثه ( دختر داییم) یکهو بیهوا ازم پرسید : خبریه؟ گفتم: نه چه طور؟مثلا چه جور خبری؟ گفت : نمیدونم ، ولی چند وقت پیش یه خوابی برات دیدم که یکم فکرم رو مشغول کرده . که بازم یاد خواب خودم افتادم و روز از نو روزی از نو.

چند وقت قبل از این ماجراها تو چت روم با پسری آشنا شدم به نام احسان ، چند سالی از من کوچیکتر بود. بعد از یه مدت که از آشناییمون گدشت بهم پیشنهاد داد که یه سری به محل کارش بزنم تا با کارش و چند تا از همکاراش آشنا بشم. قبول کردم . بعد از اینکه با بچه ها و کارشون درست آشنا شدم بهم پیشنهاد همکاری دادن.

اونا تو اداره آموزش و پرورش یکی از مناطق بالای تهران کار میکردن . قصد داشتن یه جور NGO درست کنن که اعضای این گروه جمعی از دانش آموزان نخبه منطقه  باشه . اصل کار در مورد امام عصر (عج) بود.

چند وقت بعدش با فردی آشنا شدم به نام آقای نیک پور. تو صداوسیما مشغول بود . انسان بسیار مودب و خوش برخوردی بود و خیلی هم با خدا و مومن. این اشنایی بعدا منجر به همکاری ما تو همون NGO شد.

آشنایی با امیر هم که قبلا رخ داده بود. وقتی همه این اتفاقات و آشنا شدن و معاشرت با آدم هایی که با من از هر لحاظ - از طرز فکر شون بگیر تا نوع نگرششون به اطراف و به زندگی ، نوع تحلیل هایی که از مسائل داشتن ، نوع رفتارهاشون  وحتی نوع پوششی که داشتن- فرق داشتن رو کنار هم گذاشتم احساس کردم که داره اون خیرو برکت بزرگ که قرار بود تو زندگیم وارد بشه تو راه . احساس کردم که الان دیگه وقتشه . این ادمها ، این اتفاقات و این راه ها  همون هایی هستند که دعا میکردم که باشن تابا کمکشون بتونم از این باتلاق گناه که برای خودم درست کردم و هرچی بیشتر تلاش میکنم بیشتر تو لجن و کثافات فرو میرم ، بیرون بکشم .فقط  منتظر این بودم  که یکی دستم رو بگیره . اینها همه ادمهایی بودن که هر کدوم به نحوی تو سرنوشت من دخیل بودن و به من کمک کردن.  اما با همه این حرفها و با همه خوشحالی که داشتم سوال های زیادی برام بوجود اومده بود که تصمیم گرفتم در این مورد با امیر صحبت کنم و این کار رو هم کردم .

 وقتی شروع کردمبه صحبت دیگه امید نداشتم که بعد از زدن این حرفا امیر بخواد که این دوستی رو ادامه بده . ولی با کمال تعجب دیدم که نه اینطور نشد . اون خیلی منطقی و خوب باهام برخورد کرد و یه سری حرفا بهم زد که کمی از سردرگمیم کم شد و آروم تر شدم . بهش گفتم که قصدم از زدن این حرفا اولا این بود که کمکم کنی. ثانیا اینکه بیشتر با من آشنا شی ، با مونس واقعی اونچیزی که بوده و هست . بدونی که داری با کی  دوستی میکنی.

 امیر گفت: والا از چیزایی که تو گفتی فقط این رو فهمیدم که اتفاقاتی  برات افتاده که نشون از این داره که خیلی بیشتر از اینا کارت درسته . و هیچ چیز بدی از گفته هات  دریافت نکردم . اون موردی  هم که میگی (گناه) همه دارن حالا یکی کم یکی زیاد. مهم اینه که بفهمی داری چیکار می کنی؟ یعنی اونقدر صادق باشی که خودت خودتو بشناسی و اینهم باز یه فاکتور خوشایندیه. من برای این باتو دوستی کردم و میکنم  چون احساس کردم تو هم یکی مثل خودمی کسی که با تمام ذهنیت های خوبی که داره یه جاهایی هم ممکنه احتیاج به کمک داشته باشه. اونم یه ادم خاکیه که ممکنه یه جاهایی دستش خط بخوره و هیچ ادعایی نداره و فقط یه امید داره و اون اینه که صاحب داره . صاحبی که همش داره غصه این بچه های بازیگوشش رو میخوره.

مونس تو با این حرفهایی که زدی هیچ فرقی در ذهن من نکردی چه بسا ....  اروم باش اگه واقعا به صاحبمون اعتقاد داری و معتقدی که این اتفاقات اخیر هم دست اون بوده پس  دیگه به تو چه ربطی داره ؟ بقیشم بسپار دست خودش. خوشحال باش همونقدر که دائما باید خوف داشته باشی. مونس برای من هم دعا کن اگر کسی میخوای که صد پله از تو وضعش بدتره اون منم. برام دعا کن.