حس درونی

 

 

 

چت ها و حرفهای بعد از دیدار دوم بیشتر حول و حوش خودمون و خانوادهامون گذشت . تا اون موقع هیچ کدوممون در مورد خانوادهامون حرفی نزده بودیم هیچ اطلاعاتی درمورد هم نداشتیم . امیر خانواده پر جمعیتی داشت ، ده تا خواهر برادر بودن. برادرهاش و پدرش هم طلبه بودن ولی همشون  تحصیلات دانشگاهی هم داشتند . خواهراش هم همینطور، البته دو سه تای آخری هنوز مدرسه ای بودن. برادرها و خواهر های بزرگتر همشون ازدواج کرده بودند و هرکدوم یکی -دوتا بچه داشتند .نمیدونید امیر با چه هیجان و شور و ذوقی از برادر زادهاش صحبت میکرد مخصوصا اون دوتایی که با خودشون تو یه خونه بودن ، معلوم بود که خیلی دوستشون داره حتی نسبت به اون برادر و زن برادرش که باهاشون زندگی میکردن  یه احترام و محبت خاصی داشت.

هرچی بیشتر از آشنایی من و امیر میگذشت ومن بیشتر با امیر و روحیات  و خصوصیات اخلاقی و اجتماعی اون و خانوادش آشنا میشدم بیشتر ازش خوشم میومد و بیشتر از گذشته مجذوبش میشدم و میدونستم که  دوباره دارم ریسک بزرگی میکنم. خیلی هم سعی میکردم که این وابستگی و مجذوبیت یک طرفه باشه  و به امیر سرایت نکنه .


 

و باز هم مرگ.

چقدر از دست دادن عزیزان سخت است . چقدر  سخته که ببینی عزیزت رو غسل و کفن میکنن . چقدر سخت اون لحظه ای که تن بی جانش رو به آغوش سرد خاک میسپاری وصورتش رو برای خداحافظی که هیچ سلامی در پی نداره باز میکنی و گونه ی لطیف تر از برگ گلش  رو  روی  زمین میگذاری  و اون رو اماده سفری  بی بازگشت میکنی. 

و سخت تر از همه اون لحظه ایه که خودت رو جای اون پیکر بیجان تصور می کنی  . خودت رو درون قبر میبینی که دارن سنگ های لحد رو یکی پس از دیگری می چینند و تا چند لحظه دیگه تو میمونی و تو  و تاریکی و تنهایی و وحشت و اعمالت.

بیاید تا زنده ایم و میتونیم  قدر همدیگرو بدونیم  و فکری و کاری برای لحظات تنهایی و تاریکی و فشار قبرمون کنیم.


 

هدیه

نزدیک ورودی پارک روی یکی از صندلی ها نشسته بود و داشت به ساعتش نگاه میکرد. من طبق معمول دیر رسیدم. تا من رو دید لبخندی زد و به پیشوازم اومد.                                                                                    یک ماهی میشد که از اولین ملاقاتمون میگذشت.اینبارم هوا ابری بود، گهگاهی هم  نمی می زد.                                                                        بعد از کلی احوالپرسی و صحبت در مورد هوا و درس و کارو زندگی انگار دیگه دلش طاقت نیاورد که به روی خودش نیاره . وسط حرفاش گفت: مبارک باشه، چقدر بهت میاد. کلی خجالت کشیدم .                                         گفت: از کی تصیمش رو گرفتی ؟

گفتم:از عرفه به اینور .

-  از عرفه؟ بعد تازه الان داری بهم میگی؟

-  از قصد نگفتم  میخواستم وقتی میبینیم بفهمی و با خنده گفتم: یه جور سوپرایز بود.

لبخند رضایت رو به وضوح می شد تو چهرش دید.                              گفت: خیلی خوشحال شدم. امیدوارم که با اعتقاد باشه نه از سر اجبار یا... گفتم: مطمئن باش اگر از سر اجبار یا چیز های دیگه بود مثل این سالهایی که گذشت برام مهم نبود. حتما به اعتقادی رسیدم و تونستم خودم رو قانع کنم .

فکر کنم دوساعتی رو باهم تو اون هوای نیمه سرد و بارونی پاییز تو پارک نشسته بودیم . گفتم: برمیگردی قم یا اینکه؟ 

گفت: نه امشب  بایکی از دوستام که تهران دانشجو هست قرار دارم . خونشم همین نزدیکیاست. تازه خیسم نمیشم. چیه دیرت شده؟ باید بری ؟

گفتم : راستش اره دیگه باید برم . ببخش که بیشتر نمیتونم باهات باشم.تو هم خوب بلدی متلک بار ادم کنی هان فکر نکن نفهمیدم

خندید گفت: تو باید ببخشی که تو این هوا مزاحمت شدم ، متلک کدومه ، مزاح کردم. بعد در کیفش رو باز کرد و یک کتاب درآورد و گرفت طرف من و گفت: تقدیم به شما با احترام چون این کتاب رو خودم خیلی دوست دارم گفتم که تو هم داشته باشی.

انصافا هم چه کتابی بود. با خوندنش غوغایی در وجودم به راه افتاد . هنوزم بعد از سالها هر وقت کتاب رو تورق میکنم قلبم به تلاطم می افته .

پ ن 1: من نمیدونم این بارون با ما چه قرار دادی بسته بود که حتما باید موقع خداحافظی یه حالی به ما میداد. بازم خیس شدیم.

پ ن 2: اسم کتابی که امیر بهم هدیه داد  : منظومه عاشورایی و ماندگار " گنجینة الاسرار " به قلم عمان سامانی ، است . بهتون پیشنهاد می کنم حداقل یک بارهم که شده نگاهی بهش بیندازید. پشیمون نمیشید.


 

نشانه ها

وقتی چشمام رو باز کردم که فاطمه بالای سرم بود و داشت تکونم میداد . صورتم خیس عرق بود و تو بدنم درد خاصی را حس میکردم انگار که یک دست کتک مفصل خورده باشم . پرسید  : خواب ترسناک دیدی؟ هرچی فکر کردم یادم نیومد که جایی از خوابم ترسناک بوده باشه ، گفتم :نه . گفت : پس چی اینقدر ترسونده بودت که اینهمه عرق کردی و داشتی داد میزدی؟ باتعجب گفتم: داد میزدم؟ واقعا؟

این خواب بجوری ذهنم رو مشغول خودش کرد ،فکر کنم چند هفته ای درگیرش بودم . بعد از کلی پرس و جو و این درو اون در زدن تونستم کسی رو پیدا کنم که علم تعبیر خواب داشت و میگفتن که آدم درست درمونیم هست . اعتماد کردم و خوابم رو تعریف کردم . بهم گفت : یه خیر و برکت زیادی قرار که تو زندگیت وارد بشه ،حواست رو بهش جمع کن که از دستش ندی ،  به هر قیمت که شده.

با حرفاش بیشتر سردر گمم کرد .

دیگه داشت کم کم این ماجرا از یادم میرفت که محدثه ( دختر داییم) یکهو بیهوا ازم پرسید : خبریه؟ گفتم: نه چه طور؟مثلا چه جور خبری؟ گفت : نمیدونم ، ولی چند وقت پیش یه خوابی برات دیدم که یکم فکرم رو مشغول کرده . که بازم یاد خواب خودم افتادم و روز از نو روزی از نو.

چند وقت قبل از این ماجراها تو چت روم با پسری آشنا شدم به نام احسان ، چند سالی از من کوچیکتر بود. بعد از یه مدت که از آشناییمون گدشت بهم پیشنهاد داد که یه سری به محل کارش بزنم تا با کارش و چند تا از همکاراش آشنا بشم. قبول کردم . بعد از اینکه با بچه ها و کارشون درست آشنا شدم بهم پیشنهاد همکاری دادن.

اونا تو اداره آموزش و پرورش یکی از مناطق بالای تهران کار میکردن . قصد داشتن یه جور NGO درست کنن که اعضای این گروه جمعی از دانش آموزان نخبه منطقه  باشه . اصل کار در مورد امام عصر (عج) بود.

چند وقت بعدش با فردی آشنا شدم به نام آقای نیک پور. تو صداوسیما مشغول بود . انسان بسیار مودب و خوش برخوردی بود و خیلی هم با خدا و مومن. این اشنایی بعدا منجر به همکاری ما تو همون NGO شد.

آشنایی با امیر هم که قبلا رخ داده بود. وقتی همه این اتفاقات و آشنا شدن و معاشرت با آدم هایی که با من از هر لحاظ - از طرز فکر شون بگیر تا نوع نگرششون به اطراف و به زندگی ، نوع تحلیل هایی که از مسائل داشتن ، نوع رفتارهاشون  وحتی نوع پوششی که داشتن- فرق داشتن رو کنار هم گذاشتم احساس کردم که داره اون خیرو برکت بزرگ که قرار بود تو زندگیم وارد بشه تو راه . احساس کردم که الان دیگه وقتشه . این ادمها ، این اتفاقات و این راه ها  همون هایی هستند که دعا میکردم که باشن تابا کمکشون بتونم از این باتلاق گناه که برای خودم درست کردم و هرچی بیشتر تلاش میکنم بیشتر تو لجن و کثافات فرو میرم ، بیرون بکشم .فقط  منتظر این بودم  که یکی دستم رو بگیره . اینها همه ادمهایی بودن که هر کدوم به نحوی تو سرنوشت من دخیل بودن و به من کمک کردن.  اما با همه این حرفها و با همه خوشحالی که داشتم سوال های زیادی برام بوجود اومده بود که تصمیم گرفتم در این مورد با امیر صحبت کنم و این کار رو هم کردم .

 وقتی شروع کردمبه صحبت دیگه امید نداشتم که بعد از زدن این حرفا امیر بخواد که این دوستی رو ادامه بده . ولی با کمال تعجب دیدم که نه اینطور نشد . اون خیلی منطقی و خوب باهام برخورد کرد و یه سری حرفا بهم زد که کمی از سردرگمیم کم شد و آروم تر شدم . بهش گفتم که قصدم از زدن این حرفا اولا این بود که کمکم کنی. ثانیا اینکه بیشتر با من آشنا شی ، با مونس واقعی اونچیزی که بوده و هست . بدونی که داری با کی  دوستی میکنی.

 امیر گفت: والا از چیزایی که تو گفتی فقط این رو فهمیدم که اتفاقاتی  برات افتاده که نشون از این داره که خیلی بیشتر از اینا کارت درسته . و هیچ چیز بدی از گفته هات  دریافت نکردم . اون موردی  هم که میگی (گناه) همه دارن حالا یکی کم یکی زیاد. مهم اینه که بفهمی داری چیکار می کنی؟ یعنی اونقدر صادق باشی که خودت خودتو بشناسی و اینهم باز یه فاکتور خوشایندیه. من برای این باتو دوستی کردم و میکنم  چون احساس کردم تو هم یکی مثل خودمی کسی که با تمام ذهنیت های خوبی که داره یه جاهایی هم ممکنه احتیاج به کمک داشته باشه. اونم یه ادم خاکیه که ممکنه یه جاهایی دستش خط بخوره و هیچ ادعایی نداره و فقط یه امید داره و اون اینه که صاحب داره . صاحبی که همش داره غصه این بچه های بازیگوشش رو میخوره.

مونس تو با این حرفهایی که زدی هیچ فرقی در ذهن من نکردی چه بسا ....  اروم باش اگه واقعا به صاحبمون اعتقاد داری و معتقدی که این اتفاقات اخیر هم دست اون بوده پس  دیگه به تو چه ربطی داره ؟ بقیشم بسپار دست خودش. خوشحال باش همونقدر که دائما باید خوف داشته باشی. مونس برای من هم دعا کن اگر کسی میخوای که صد پله از تو وضعش بدتره اون منم. برام دعا کن.


 

غم و شادی

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت

صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت.


 

مرگ

دیشب افطاری باغ یکی از دوستان دعوت بودیم . جای همگی خالی کلی خوش گذشت . بنده خدا سنگ تموم گذاشته بود.  قرار شد تا سحر همونجا بمونیم و وقتی نمازمون رو خوندیم راه بیفتیم . تقریبا ١٨ نفری می شدیم . بعد از افطار جمع طبق روال معمول زنونه  ، مردونه شد . بعد از کلی چرت و پرت گفتن و خندیدن نمیدونم چطوری و از کجا بحث مرگ و زندگی پیش کشیده شد . گفتم: چرا ما آدما فکر می کنیم که مرگ برای دیگرانه و به سراغ ما یا عزیزان و دوستان و نزدیکان مانمیاد ؟

 طاهره گفت : واقعاً همین طوره. وقتی میگن که مرگ از رگ گردن به انسان نزدیک تره، فکر می کنیم شوخیه یا اینکه طرف باز داره شعاری حرف میزنه .

سارا گفت : بچه ها فکرش رو بکنید همین فردا بهتون خبر میدن که بیایید  تشییع جنازه ساراست .همون صبح که از باغ بر میگشتن تو تصادف مرده. هرکی یه فحشی بهش داد و گفت زبونت رو گاز بگیر بچه .

حمیده گفت : خب راست میگه دیگه، زبونتو گاز بگیر نداره، کاره دیگه حالا سارا نه من.

باز دوباره بحث به شوخی کشیده شد و چرت و پرت و خنده.

ساعت ٣ بعد از ظهر با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم ولی دیر به گوشی رسیدم ،هر کی که بود قطع کرده بود. بعد از چند دقیقه رفتم سراغ گوشی موبایلم دیدم ۴ تا پیام دارم . یکیش تبلیغ بود اما ٣ تای دیگه از ریحانه. هر یکی از پیاما رو که می دیدم احساس میکردم که بدنم داره یخ میکنه و جونم داره از توی انگشتای دستم میاد بیرون .

آخرین پیام این بود : ای کاش حمیده هم کمربندش رو می بست.


 

ای سید و مولای من...

ای سید من تو را می خوانم به زبانی که از فرط گناه لال گردیده.

 ای پروردگار من با تو راز و نیاز می کنم با دلی که از کثرت جرم و خطا به وادی هلاکت در افتاده .

خدایا تو را می خوانم با دلی که هراسان و ترسان است از قهر تو و مشتاق و امیدوار به کرم توست .

 چون به گناهان خود ای مولای من مینگرم زار می نالم و چون به کرم و احسان بی پایان تو نظر می کنم طمع بسته و امیدوار می گردم.

 پس اگر مرا ببخشی رواست که تو بهترین مهربانانی.(فرازی از دعای ابوحمزه ثمالی)

تو این شب ها به یاد هم باشیم . التماس دعا


 

 

 من خودمم تو یه خانواده مذهبی بدنیا اومدم و بزرگ شدم . پدرم دوستانی داشتند که روحانی  بودند و ما هم با خانواده هاشون رفت و آمد داشتیم به خاطر همین خیلی هم نا اشنا به این فضا و ادمهاش نبودم. وقتی که امیر گفت که چی می خونه و چه کاره است کلی هم از روحیه و طرز فکرش خوشم اومد. یه پسر جوان که درس حوزوی میخونه اما در کنارش مشغول کارهای هنریه و اینقدر جسارت داره که به قول خودش هنجار شکنی کنه و با یه دختر رابطه دوستی برقرار کنه در عین حال سعی کنه که این رابطه پاک و بدون گناه باشه.

تو طول چت های بعدی بیشتر باهم آشنا شدیم و بعد از یه مدت دیدیم که چقدر به هم وابسته شدیم . فکر کنم هر شب باهم چت میکردیم. ولی دیدار هامون کم بود هم به خاطر شرایط امیر هم اینکه نمیدونم چرا خیلی مایل نبودم همدیگرو ببینیم . چت کردن رو بیشتر دوست داشتم. یادمه که چند بار ازم خواست که وقتی میرم جمکران قرار بگذاریم همدیگرو اونجا ببینیم که من قبول نمی کردم. حتی فکر کنم یه بارم از دستم ناراحت شد.

وای که شب هایی رو تا صبح باهم بحث میکردیم. سر همه چیز، از بحث های اعتقادی گرفته تا شعر و کتاب و عکس و فیلم. تو بیشتر زمینه ها هم اون بود که منو متقاعد میکرد ،مخصوصا تو مسائل اعتقادی .

برای هم شعر هایی که گفته بودیم مینوشتیم و در موردشون بحث میکردیم و ایراد و اشکال های هم رو میگرفتیم . اون توی شعر قوی تر از من بود ، من بیشتر متن مینوشتم تا شعر.

یه شب گفت یادته اولین بار که باهم چت کردیم وقتی اسمت رو بهم گفتی یه بیت شعر بداهه برات گفتم . گفتم اره. گفت حالا تکمیلش کردم یه غزل شد تقدیم به شما:

انیس و مونس و انسم تمام تویی

سکوت محضم اگر من ،کلام تویی

سپیده،چشمه، گل سرخ یا که نسیم

خودت بگو همه خوبی ،کدام تویی

((ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم))

آنکس که دیده ام آن را به جام تویی

گل های عشق را همه سرمای عقل سوخت

آن گل که میدمد اینجا مدام تویی

اول کسی که مرا صادقانه خواند

اینرا بگوییم و حرفم تمام - تویی -